گذرگاه زمان
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند.

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:30 توسط : از یاد رفته
گذرگاه زمان
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند.

آهای مهربان
آهاي مهربان
اگر چه هنوز در سرزمين اهورايي
شعله هاي آتش زبانه مي كشد،
اما ديگر كسي چون شمع خاكستر نمي شود
از خاكستر پروانه نيز كسي زاده نمي شود،
آبي هم در سوگ سبز ماتم گرفته است
ديگر دريا هم رنگ آسمان نيست.
مي داني مهربان
مرده اند در اين شهر زنده ها
ديگر خاطره هاي سبز از ياد رفته اند
در قلب خلق نيز ديگر نشاني از مهرباني نيست.
گفته اند پيش از اين
ظرف عمر ديو شيشه اي ست
شيشه هم شكستني ست،
اما در اين روزگار آن ظرف از جنس آهن است،
ديو هم ديگر آن ديو قصه نيست،
چيزي ست شبيه آدمي
درست شبيه آن كسي كه مثل سنگ
شيشه ي قلب تو را شكسته است.
اكنون به كوچه هاي خلوت دلت نگاه كن
رهگذري آنجا تنها نشسته است،
رهگذري كه شكسته هاي تو را
به قلب قبيله ي عشق عاشقانه پيوند مي زند.
باور كن مهربان
كه در ذهن سبز دفتر شعر من
ديگر از ياد نمي روي.
با سپاس فراوان از دوست مهربانم:
رهگذر كوچه هاي تنهايي
و قبيله ي سيمرغ

رسم زندگي اين است
رسم زندگي اين است
يك روز كسي را دوست مي داري
و روز بعد تنهايي
به همين سادگي!
او رفته است و همه چيز تمام شده است
مثل يك مهماني كه به آخر مي رسد
و تو به حال خود رها مي شوي.
چرا غمگيني؟
اين رسم زندگي است.
تو نمي تواني آن را تغيير دهي،
پس آوازي بخوان!
اين تنها كاري است كه از دست تو بر مي آيد.
آوازي بخوان!

زندگي اين است
تو بي آنكه به فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا، تا كي، براي چه،
ولي رفتي...
و اينك من مانده ام در تنهايي خويش
و مي دانم،
ديگر آرزو دير است.
و شايد زندگي را زيستيم يك بار،
آري، زندگي اين است.
زندگي اين است...

بي تو
من و تنهايي و غم هاي سياه، تو و راهي به ديار دگري.
در دلم آتش و خون مي جوشد، واي بر من كه ز دل بي خبري.
مكن آزاد مرا اي صياد، نپرد مرغك بشكسته پري.
بي تو دل هيچ نيرزد به خدا، صدفي مانده تهي از گوهري.
تو و آن دل كه كُشد زار مرا، بي تو اي دوست من و چشم تري.
تو و بيگانگي و تلخي و قهر، من و اشكي كه ندارد ثمري.
من چو يك شاخه ي افتاده به خاك، تو گريزان چو نسيم سحري.
آنچنان از بر من مي گذري، كه ز كويي گذرد رهگذري!
بعد من باز كجا خواهي يافت، زين دل غمزده ديوانه تري؟
ترسم آن روز بجويي دل من، كز دلم هيچ نباشد اثري.

تنهايي
افسانه ي من به پايان رسيده است
و احساس مي كنم كه اين آخرين منزل است.
تنهايي، آرامگاه جاويد من است.
و درد و سكوت، همنشين تنهايي جاودانه ي من!
اي هر چه هست از تو
براي او كه مي داند دوستش دارم
بي چشم گويايت، محزون و خاموشم
گويي ز خاطرها، ديگر فراموشم.
هر جا جدا از من، مي مي زني هر شب
يك دم به ياد آور، لبهاي مي نوشم.
عاشق تر از اينم، هرگز نخواهي ديد
برده عشق تو از سر، هم عقل و هم هوشم.
شهر است و غوغاي گلپونه هاي من
اي هر چه هست از تو، من بي تو خاموشم.
قلبي كه دور از تو، خون مي خورد هر شب
دردي ست بر جانم، باري ست بر دوشم.
مهتاب شبهاي تاريك و دلگيرم
دور از تو من هر شب، با غم هم آغوشم.

خاك عاشقي صبور است
خاك عاشقي را مي داند،
گريه مي كند، رنج مي كشد
و صبر مي كند.
سر به آستان مرگ مي گذارد،
بر شانه هايش مي گريد،
اما نمي ميرد.
خاك عاشقي صبور است
كه سالها و سالها براي آسمان صبر مي كند.
و من، همانم كه از خاك آمده ام،
چون خاك، عاشقم
وچون خاك، صبوري را آموخته ام.

نامه
در غم حسرت تو از خودم وا ماندم...
حال بنگر، اين حال من بي توست

رفتن تو
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست.
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست.
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف!
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست.
گفتي كه كمي فكر خود باشم و آنوقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست.
رفتي تو خدا پشت و پناهت، به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست.
